شیرمردِ ایران زمین؛ نماد شرافت، احمد زیدآبادی

احمد زیدآبادی

نوشته‌شده در کمی راحت تر | برچسب‌خورده با | 21 دیدگاه

گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام!
و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاي‌تان زخم‌دار است

با ريشه چه مي‌کنيد؟

گيرم که بر سر اين باغ بنشسته در کمين پرنده‌ايد
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد

با جوجه هاي نشسته در آشيان چه مي کنيد؟

گيرم که مي‌کشيد
گيرم که مي‌بريد
گيرم که مي‌زنيد

با رويش ناگزير جوانه چه مي‌کنيد؟

خسرو گلسرخی

باز هم فيلتر و باز هم رويش جوانه ای نو …

http://leisuremind11.wordpress.com/

نوشته‌شده در واقعیات | بیان دیدگاه

پيام مهدی کروبی به‌مناسبت روز کارگر و روز معلم: آيا با حاکميت مطلق نظاميان بر اقتصاد که مغاير قانون اساسی است ديگر می توان از منافع و حقوق کارگران سخن گفت؟

بسم اله الرحمن الرحيم

ملت شريف و بزرگوار ايران

سالگرد شهادت مظلومانه صديقه طاهره و اسوۀ حسنه بانوان جهان را به شما و تمامی دوستان و پيروان اهل بيت عصمت و طهارت تسليت می گويم. اين روزها، مصادف با گراميداشت ايام دو قشر مهم اجتماعی، فرهنگی و سياسی کشور است. اين دو قشر برزگ و فهيم نقش برجسته ای در پيروزی انقلاب اسلامی، هشت سال جنگ تحميلی و دوران سازندگی و نيز ارتقاء سطح علمی و آگاهی جامعه ايفا نموده اند. در ارتباط با روز جهانی کارگر و روز معلم لازم ميدانم نکاتی را به اجمال بيان کنم.
روز جهانی کارگر يادآور تلاش بی وقفه افرادی است که همواره حقوق آنان از سوی صاحبان سرمايه و اصحاب قدرت ناديده گرفته می شد. بدنبال تلاش بی وقفه کارگران و صاحبان انديشه وخرد زمينه به رسميت شناختن حقوق کارگران در جهان صنعتی فراهم و سپس با تعامل جامعه جهانی و دولت ها قوانين و مقررات کشورها در اين زمينه تدوين گرديد. شان و منزلت کارگر درشريعت اسلامی بارها مورد تاکيد قرار گرفته است. همه مردم و مسئولان وظيفه دارند در اين روز نسبت به اين قشر زحمتکش و فداکار که با صرف انرژی های خويش موتور توليد، کشاورزی و صنعت را به حرکت درآورده و با بذل عزيزترين سرمايه خود به کالبد جامعه جانی روح تازه می دهند سر تعظيم فرود آورده و حقوق و نيازهای مادی و معنوی آنها را باز شناسند و در احقاق حقوق و اجرای عدالت در مورد آنان قيام کنند. تحقق اين هدف منوط است به تدوين و اجرای سياستهای اقتصادی، اجتماعی صحيح و همه جانبه که به اقتصاد کشور رونق بخشيده و فرصتهای شغلی را بدون تبعيض برای نيروهای کارآمد گسترش دهند. در چنين شرائطی توسعه همه جانبه کشور را در ابعاد مختلف شاهد خواهيم بود.
اما چه بگويم که علم ستيزی و اتخاذ سياست های غير کارشناسی و علمی، برخوردهای شخصی و سليقه ای و تصميمات يک شبه انگيزه و اميد را از مردم بطور عام و کارگران، توليد گران و صاحبان سرمايه بطور خاص سلب می کند. علاوه بر آن منابع، ذخاير و نيروهای انسانی کشور را که بايد در مسير توسعه قرار گيرد را تلف خواهدکرد. تاسف انگيز است که قانون شکنی و خروج از دايره برنامه توسعه و بی توجهی به سند چشم انداز بيست ساله و روی آوردن به استبداد اقتصادی و تصميمات عجولانه و نسنجيده، نتيجه ای جز افزايش بی رويه تورم، نابود کردن کشاورزی، رکود صنايع و متوقف ساختن چرخ اقتصاد نخواهد داشت.
در چنين شرائطی ارائه آمارهای دروغين و ناديده گرفتن واقعيت جامعه آنچنان نهادينه گرديده که مقام ارشد اجرايی کشور برخلاف آمارهای رسمی و درک روزمره مردم ادعا می کند که «در اين سال ها حجم کارها و فعاليت ها به اندازه ۲۵ سال گذشته بوده و کشور تبديل به کارگاه بزرگی گرديده که در سطح گسترده ای در همه بخش ها کار صورت می پذيرد.» همگان می دانند که در اين سال ها عليرغم درآمدهای نجومی نفتی (قريب بر ۴۰۰ ميليارد دلار) چه بر سر پروژه های ملی آمده، وضعيت اشتغال و نرخ بيکاری چگونه است،سطح سرمايه گذاری داخلی و خارجی به چه وضعيتی در آمده، شرکای صنعتی و تجاری کشور چه کشورهايی هستند، اصل مسلم رقابت و تجارت آزاد در اقتصاد به اصل اختصاصی بودن در اين عرصه تبديل گرديده است. آيا براستی نظامی کردن اقتصاد در راستای اصل ۴۴ قانون اساسی، چارچوب سياست های کلی نظام و سند چشم انداز است ؟ آيا با حاکميت مطلق نظاميان بر اقتصاد که مغاير قانون اساسی است ديگر می توان از منافع و حقوق کارگران سخن گفت؟ اين امر نه تنها در تعارض با اهداف سند چشم انداز است بلکه وضعيت معيشتی و آينده حرفه ای کارگران را به مخاطره خواهد افکند.

اينجانب و ساير اصلاح طلبان، دفاع از حقوق کارگران و کشاورزان را در همه زمينه ها، جزء اهداف اصلی خود دانسته و با هرگونه فشار، بی عدالتی و تضييع حقوق اين قشر گسترده جامعه مخالفيم و تصميمات يک شبه و غير کارشناسی و اقتصاد صدقه ای را کاملاً مردود می شماريم. تحول در وضعيت فعلی را منوط به احترام و انجام تعهدات کشور در قبال کنواسيون های بين المللی دانسته و نقش اصناف و استقلال اتحاديه های کارگری را کليد اصلی حل مشکلات فعلی می دانم. تامين امنيت کامل شغلی، آزادی سياسی و حمايت از آنان در تشکيل مجامع صنفی شوراهای کارآمد و نيز اصلاح قانون کار وبرداشتن مقررات دست و پاگير از حقوق اساسی اين قشر عظيم است.

و اما گراميداشت مقام معلم
روز ۱۲ ارديبهشت مصادف با سالگرد شهادت معلم بزرگ انقلاب آيت الله شهيد مطهری است، آزاد مردی که با انديشه های بلند و مترقّی خود به فرهنگ اسلامی و علمی انقلاب و جمهوری اسلامی عمق ويژه ای بخشيد. اينجانب که خود افتخار فرهنگی بودن را تا آستانه انقلاب اسلامی داشته و بيشترين ارتباط را با عزيزان فرهنگی دارم به خوبی مسائل و مشکلات اين قشر فهيم و مظلوم کشور را درک می کنم.
فرهنگيان و معلّمان جامعه، قشری بی نظير و بی بديل اند و زير ساخت های فکری، اخلاقی و رفتاری نسل امروز و فردا به دست توانای آنان پی ريزی می گردد.
احترام به معلم تنها با اختصاص روزی در سال و برگزاری مراسم تشريفاتی نيست که حرمت او با ارج نهادن به انديشه او، رأی و خواست او، گشودن فضای انديشيدن وبيان آن و رفع نيازهای مادی و معنوی اوست. اگر انديشه و دانش معلمان بر جامعه حاکم شود و اگر معلمان به مديران ومسئولان مشاوره دهند و اگر مسئولان و مديران کشور از خود کامگی و خود بزرگ بينی برهند و به فکر و نظر صاحبان انديشه به ويژه اساتيد دانشگاه ها و معلمان توجه کنند، هرگز خطر استبداد و خود رأيی جامعه ما را تهديد نخواهد کرد.
در آستانه اين روز گرامی هنوز تعداد قابل توجهی از معلمان عزيزی که بايد فرزندان اين کشور را در کلاس درس ياری دهند به جرم آزاد انديشی و ابراز عقيده در زندان ها به سر می برند. يکی از اين عزيزان آقای محمد داوری است که متاسفانه بيش از ۸ ماه تحمل حبس و فشار، بازداشت غير قانونی وی ادامه پيدا کرده است. داوری و داوری ها نمونه هايی از قشر فهيم و بزرگ فرهنگی کشور است که برای اعاده حقوق مردم تلاش و هزينه تلاش خود را می پردازند. قدر شناسی از معلمان، دانشجويان و کارگران در بند را وظيفه خود دانسته و اميدوارم مسولان قضايی هر چه سريع تر به اين رفتارهای غير قانونی پايان بخشند.

اينجانب راه حل مشکلات موجود کشور و رفع معضلات اقشار گوناگون از فرهنگی، کارگر و کشاورز تا ساير قشرها را در اجرای تمامی اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی ميدانم. قانون اساسی ميراث امام بزرگوار و شهدای والا مقام است و مسئولان بلند پايه کشور اعم از رئيس جمهوری و نمايندگان مجلس سوگند ياد کرده اند که حافظ و مجری آن باشند. مگر طبق اصول مختلف از جمله
اصل سوم، دولت موظف نيست برای آزادی، رفاه، عدالت، رشد آگاهی و … جامعه همه امکانات خود را به کار برد ؟! پس چرا بسياری از اصول و بندهای قانون اساسی معطل مانده است ؟! و چرا با تفسيرهای غلط و غير کارشناسی، روح ومحتوا را از قانون اسای سلب می کنيم ؟!
تنها راه برو ن رفت از بحرانهای و نابسامانيهای موجود، بازگشت به قانون اساسی و التزام عملی همه مسئولان نظام و مردم به عمل بر وفق آن است و به اينکه هيچ کس خود را فراتر از قانون نداند و به خود اجازه قانون شکنی و قانون گريزی تحت هر عنوان را ندهد.

مهدی کروبی
۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۹

نوشته‌شده در تاریخ, حق و حقوق | برچسب‌خورده با , | بیان دیدگاه

روند روبه رشد جنبش سبز با وجود فشار حاکمیت مشهود است

کلمه: جمعی از اعضای شورای سیاستگذاری ادوار تحکیم وحدت و دیگر فعالان دانشجویی، عصر پنجشنبه با حجت الاسلام مهدی کروبی دیدار کردند. روند فعالیت جنبش سبز، راهکارهای پیش رو و بررسی وضعیت دانشجویان در بند از جمله محورهایی بود که در این جلسه مورد بررسی و بحث قرار گرفت.

دیدار اعضای شورای سیاستگذاری ادوار تحکیم وحدت در شرایطی با مهدی کروبی برگزار شد که احمد زیدآبادی، دبیرکل و عبدالله مومنی، سخنگوی ادوار به همراه تعدادی دیگر از اعضای این نهاد سیاسی در زندان به سر می‌برند.

به گزارش خبرنگار جرس، مهدی کروبی در این دیدار به روند رو به رشد جنبش سبز در جامعه اشاره کرد و گفت:« وقتی بر جنبش های اجتماعی فشار وارد می شود، پوست انداختن اقشار مختلف مردم طبیعی است. افراد جامعه پوست می اندازند و جوهره شان را نشان می دهند. در شرایط کنونی می بینیم که با وجود فشار زیادی که بر شهروندان حاکم است، روند رو به رشد جنبش در جامعه کاملا به چشم می آید. با وجود همه این فشارها مردم روز به روز نسبت به عملکرد دولت حساس تر می شوند.»

او همچنین تاکید کرد:« نگرانی حکومت از وضع موجود نیز خود حاکی از آن است که از فعالیت ها و عملکرد آینده می ترسد. به زندان افکندن آنهایی که به تازگی از زندان رها شده اند و اصرار بر عدم آزادی عده ای دیگر به وضوح نشان می دهد که رعب و وحشتی از مردم و حرکت های مردمی در حاکمیت وجود دارد.»

به گفته وی، جنبش سبز حق طبیعی مردم است و حاکمیت باید به این حق تن دهد و هرچه این پذیرش به تعویق افتد هزینه کار برای روحانیون، نظام و اسلام بیشتر خواهد شد.

او همچنین تاکید دارد که باید برای پاسخگویی به مردم حداقل به وعده‌هایی که در اوایل انقلاب به مردم می دادیم، عمل شود. به هر صورت اگرچه در شرایط حاضر می بینیم که بسیاری افرادی که هیچ هزینه ای برای انقلاب پرداخت نکرده اند، در قدرت‌اند، اما شناسنامه کاری و عملکردی بسیاری دیگر از همان ها نشان می‌دهد که حضورشان ریشه در انقلاب دارد و باید بتوانند افکار عمومی را برای شعارهایی که پیش از این می‌دادند، قانع کنند، چرا که مردم ایران حافظه تاریخی خوبی دارند و هنوز آن شعارها و وعده ها را به یاد می آورند.

کروبی همچنین افزود:« باید با تمامی نهادهایی که در نظام هستند و برای گفت و گو موثراند وارد مذاکره شویم.»

او تصریح کرد:« وقتی از سوی خانواده زندانیان سیاسی به آیت الله وحید نامه می‌نویسند و درخواست دیدار می‌شود و ایشان هم پذیرای خانواده‌ها می‌شوند و وعده همکاری می‌دهند مراجع نیز در دیدار چهره به چهره با این افراد متوجه موضوع می شوند و می‌بینند که خانواده‌های پایبند به اسلام و حکومت اینطور باید دنبال احقاق حقوق زندانیانی باشند که بخشی از حکومت و جامعه اسلامی ایران به شمار می‌آیند.»

دبیرکل حزب اعتماد ملی در بخش دیگری از صحبت‌هایش تاکید کرد:« گریز از قانون نزد آنهایی که الان در قدرت هستند، امری طبیعی و عادی شده و نمود عینی آن هم برچیده شدن تمامی دستگاه‌های نظارتی و بی‌توجهی به گزاش‌هایی است که نشان دهنده ضعف و زوال وضعیت اقتصادی جامعه ایران است. چنانچه می‌بینیم سازمان مدیریت، دیوان محاسبات و بازرسی کل کشور دیگر یا وجود خارجی ندارند و یا کارکرد گذشته خود را از دست داده اند.»

وی همچنین به نقل قولی یکی از مسئولان اشاره کرد که گفته بود ایران کارگاه بزرگی شده و تاکید کرد:« وضعیت بیکاری به عنوان واقعیتی اجتماعی همیشه در جامعه ما وجود داشته اما در شرایط کنونی بیشتر از گذشته لمس می شود و وقتی می‌بینیم که هر روز خبر تعطیلی کارگاه و کارخانه‌ای به گوش می رسد و آنگاه آقایان می‌گویند ایران کارگاه بزرگی شده است.»

او همچنین خطاب به حاکمیت گفت:« مردم سی سال است که به خاطر نظام اسلامی هر نوع فداکاری می کنند آنوقت چطور حاکمیت به اشتباهاتش اعتراف نکرده و از مردم عذرخواهی نمی کند.»

منبع: کلمه

نوشته‌شده در واقعیات, جنبش سبز, صبر و استقامت | برچسب‌خورده با | بیان دیدگاه

عقبه و پشتوانه مدیر مسئول کیهان کیست که بی پروا پرده می درد و هنجار می شکند | اکبر اعلمی

حسین شریعتمداری مدیر مسئول کیهان فرد شناخته شده ای است که شهرت او بیش از آنکه باعث محبوبیتش شود، بر میزان نفرت طیف گسترده ای از مردم نسبت به او افزوده است!
او در حالی که وانمود می کند مسلمان دوآتشه ای است که مادر دهر همتائی چون او را به خود ندیده است! بی مهابا و به راحتی به دیگران تهمت و افترا می زند و بی آنکه از عاقبت کار دلهره ای به خود راه دهد، به کسانی که همچون او و حامیانش نمی اندیشند، ناسزا می دهد و پرده دری می کند.
وی علاوه بر اینکه مدیر مسئول کیهان است بی آنکه شایستگی اش را دارا باشد، به ناروا بر جایگاه مدعی العموم، حاکم شرع و ضابط قوه قضائیه تکیه زده و هرآنچه را که خود و حامیان آشکار و پشت پرده اش می خواهند، علیه منتقدین برخی از رفتارهای دولت و هیات حاکمه، حکم صادر می کند و اگر هم بتواند آن را به اجرا در می آورد و جالب تر اینکه در همه این احوال نه تنها یک بار هم تاوان هتاکی ها و قانون شکنی هایش را نمی پردازد، بل پیش از آنکه ادعاهایش علیه دیگران در محکمه ای صالح به اثبات رسیده باشد، گزافه گوئی هایش در دادگاهی که فرجامش از پیش معلوم است، با تبلیغات گسترده و بی کم و کاست از سیمای جمهوری اسلامی به نمایش در می آید تا بر همگان معلوم و مبرهن شود که وی از پشتوانه و حامیان قدرتمندی برخوردار است!
اما آنچه که بیش از همه باعث تاسف و تاثر می شود، این است که حسین شریعتمداری نه به اعتبار شخصیت خود بلکه بنام نهادی شناخته شده است که شان و جایگاه و مسئولیت شرعی و قانونی آن بسیار فراتر از آن است که توسط فردی چون او ملکوک شود!
طرفه آنکه طبق روال مرسوم امروز نیز حسین شریعتمداری تریبونی را که حرمت آن به اندازه حرمت قلم و رسالتش باندازه رسالت انبیاء است، به میدان یکه تازی ها و برچسب زنی ها و عقده گشائی های شخصی خود مبدل کرده و با رها ساختن عنان قلم، بدترین عناوین مجرمانه را نثار فردی کرده است که سه دهه در نظام منتسب به قدیسان صدر اسلام، عهده دار مسئولیت هائی نظیر نماینگی مجلس، نمایندگی ولی فقیه در روزنامه کیهان، وزارت ارشاد و ریاست جمهوری بوده است.
در اینجا قصد راقم دفاع از خاتمی نیست، زیرا که اولا، دل خوشی از ایشان و بعضی از اطرافیانش ندارم که به جز افراد هم قبیله ای از دیگران دفاع نمی کنند و ثالثا او خود با عقبه ای که در پشت سر دارد اگر جرئت دفاع از خود در برابر موجودی مانند حسین شریعتمداری را هم دارا نباشد، اساسا شایستگی حمایت را ندارد، بلکه در این مجال سخن پیرامون ضرورت رعایت ظواهر و حداقل هائی از اصول اخلاقی و انسانی و موازین قانونی است که اگر توسط نماینده ولی فقیه در موسسه کیهان مراعات نشود، در این کشور دیگر سنگ بر روی سنگ بند نخواهد شد!
شریعتمداری در آخرین یادداشت خود در روزنامه کیهان امروز، بی پروا تندترین تهمت ها را که هریک از آنها دارای وصف مجرمانه و در صورت اثبات کیفر سنگینی است نظیر؛ «وطن فروش»، «خائن به اسلام و مسلمین»، «همراهی با بیگانگان»، «مجرم»، «پيروي کننده آشكار از دستور ديكته شده آمريكا و انگليس و اسرائيل» و «ائتلاف کننده با منافقين، بهايي ها، سلطنت طلب ها، ماركسيست ها و تمامي گروه هاي ضد انقلاب و دشمنان اسلام و امام «، علیه خاتمی بکار برده است و به همین دلیل او و خاتمی باید به دو پرسش زیر پاسخ دهند:
1-آیا خاتمی مصداق عناوین مجرمانه فوق می باشد؟ اگر پاسخ مثبت است، نظر باینکه اولا، طبق اصل 37 قانون اساسی «اصل ، برائت است و هيچ كس از نظر قانون مجرم شناخته نمي شود، مگر اينكه جرم او در دادگاه صالح ثابت گردد»، ثانیا، بموجب اصل 39 همین قانون حتی «هتك حرمت و حيثيت نسبت به كسي كه به حكم قانون دستگير، بازداشت ، زنداني يا تبعيد شده به هر صورت كه باشد ممنوع و موجب مجازات است»، لاجرم مدیر مسئول کیهان باید پاسخ دهد که در کدام دادگاه جرم «خیانت»، «وطن فروشی» و همراهی خاتمی با بیگانگان و … ثابت شده است؟
چنانچه اتهامات فوق در هیچ دادگاهی احراز نشده، که قطعا نشده است، نماینده ولی فقیه در موسسه کیهان بر اساس کدام معیار و موازین انسانی، اخلاقی، شرعی و قانونی و با کدام پشتوانه بخود اجازه می دهد تا چنین اتهامات سنگینی را به رئیس جمهور سابق کشورمان نسبت دهد و از عاقبت آن هم نهراسد!؟ مگر اینکه بپذیریم که این سوگلی نظام باعتبار پشتوانه و عقبه ای که دارد، مجاز به ایراد هر گونه توهین و تهمت و افترا و ناسزا علیه غیرخودی ها و مصون از هرگونه تعقیب و مجازات است!
2-از دو حال خارج نیست، یا خاتمی اتهامات فوق را می پذیرد که در این صورت، خدشه و ایرادی به یادداشت شریعتمداری وارد نیست و یا اینکه خاتمی نیز همچون راقم از چنین نسبت های ناروائی برآشفته می گردد،(با این تفاوت که در این بین خاتمی ذینفع است)، در این صورت ایشان باید پاسخ دهد که چرا در برابر چنین اتهاماتی سکوت اختیار کرده و از مجاری قانونی اقدام مناسب به عمل نمی آورد!؟
همچنان که پیش از این اشاره شد، در این میان مساله اصلی خاتمی نیست، بلکه از آن روست که سکوت و بی تفاوتی همچون خاتمی در قبال اینگونه رفتارهای هنجارشکنانه شریعتمداری، باعث تجری هرچه بیشتر وی شده و بیماری حاد او گریبان گیر افراد بیشتری خواهد شد و این به هیچ روی به مصلحت ملک و ملت نیست و لذا برای مهار وی باید چاره ای اندیشید.
خاتمی باید بداند که این بار سکوت و انفعال وی در قبال چنین اتهامات سنگینی، آن هم از سوی مدیر مسئول و نماینده ولی فقیه در موسسه کیهان را به حساب نجابت او نخواهند گذاشت، زیرا در چنین مواردی سکوت مرادف با نجابت نیست!
.
http://www.akbaralami.com/Public/ContentBody.aspx?ContentID=3409

نوشته‌شده در واقعیات, دروغ، حیله و نیرنگ | برچسب‌خورده با | 3 دیدگاه

نگاه امام جمعه تهران به زنان را وسیله ای برای تحقیر مردان ایرانی نکنیم

نمی دانم شادی صدر را تا چه اندازه می شناسید، شادی صدر پایِ ثابتِ دفاع از حقوق زنان بوده و هست.زندان رفته و برای جلوگیری از پایمال شدن حقوق زنان در ایران، خیلی تلاش کرده است.مدتی پیش، عنایت فانی در بی بی سی فارسی، با او گفتگویی داشت.گفتگویی که به حق نشان داد خانم صدر یکی از سرمایه های ایران بوده و هستند.
دیروز وقتی در حال وب گردی بودم، توجه من به مقاله ای از ایشان جلب شد، مقاله ای با عنوانِ «چه فرقی است بین امام‌جمعه تهران و سایر مردان ایرانی؟«.
شاید عبارت «سایر مردان ایرانی» کافی باشد که با این پیش زمینه به خواندن مقاله برویم که نوشته احتمالاً نوشته ای رادیکال هست.
دوست ندارم قضاوتم را در مورد مقاله بگویم.فقط به عنوان یک پسر، شاید کمی دلخور شده ام که چرا من هم جزو مردانی قرار گرفته ام که در خیابان، دختر ها را دستمالی می کنند یا به آنها متلک می گویند.قبول دارم که این مشکل اجتماعی در جامعه هست.اما بسط دادن آن به همه، مثل این هست که فقط نیمه ی خالی لیوان را ببینیم.چون از آنطرف، بسیارند مردانی که به اصول اخلاقی پایبندند و هیچ گاه این سری کارها را نکرده اند.
وقتی مقاله را می خواندم احساس می کردم، خانم صدر دلگیر از مباحث مطرح شده یِ این چند هفته در مورد زنان هستند و همین احساس باعثِ نوشتن این مقاله شده است.چیزی که در چهره یِ خانم فرناز قاضی زاده، مجریِ خوبِ بی بی سیِ فارسی، موقع خواندن این خبر هم می شد دید.
متاسفم به این خاطر که در حکومتی زندگی می کنم که افرادی مثل صدیقی، در چنین جایگاهی قرار می گیرند و می توانند صحبت هایی کنند که ناخواسته باعث مسائلی شود که زنان آزرده خاطر شوند.
کاش می توانستم به خانم صدر بگویم که، اگر در این چند روز مردان دموکراسی خواه وطن، به تمسخر در این باب صحبت کردند، هدفشان توهین به زنان نبوده و بالعکس با این کار، سخیف بودن سخنان صدیقی را نشانه رفته بودند.

نوشته‌شده در کمی راحت تر | برچسب‌خورده با | 2 دیدگاه

چه فرقی است بین امام‌جمعه تهران و سایر مردان ایرانی؟ | شادی صدر

داستان‌های امام جمعه تهران و رابطه بین حجاب و زنا و زلزله هنوز ادامه دارد. در آن سر دنیا دختری دانشجو، کمپین «ممه‌لرزه» (Boobquake) راه می‌اندازد و ایرانیان سراسر دنیا، در شبکه‌های خبری مختلف می‌ببینند که حرف‌های امام جمعه تهران که هیچگونه ریشه منطقی و علمی ندارد، اسباب خنده مجریان و گزارشگران‌شان شده است.

«اهریمن‌انگاری» زنان و نسبت‌دادن تمامی بلایای آسمانی و زمینی، از زلزله و سیل گرفته تا جنگ و قحطی، نه تنها موضوع تازه‌ای نیست بلکه تاریخ درازی هم دارد. در همین سال‌های اخیر، بنیادگرایان مذهبی در استان آچه اندونزی، زنان را مسبب سونامی دانستند، و واعظان الجرایزی هم هر بار که زلزله‌ای می‌آید آن را به رفتارهای نامناسب زنان ربط می‌دهند. در دنیای مسیحیان و یهودیان و هندوهای بنیادگرا هم اوضاع به همین منوال است.

اما این یادداشت کوتاه نه درباره فرهنگ اهریمن‌انگاری زنان و نه رویکرد بنیادگرایان مذهبی به زن و بدن و ذهن زن است. این یادداشت کوتاه فقط برای تلنگر زدن به خودمان نوشته شده است؛ به مصداق سوزنی که باید به خودمان بزنیم در مقابل جوال دوزی که مثلا به حجت‌الاسلام صدیقی می‌زنیم.

ارتباطی که امام جمعه تهران بین حجاب و رفتار زنان با زلزله برقرار کرده، با هیچ توجیه منطقی و علمی هم‌خوانی ندارد اما بسیاری سیاستمداران، حتی بسیاری از روشنفکران و به تبع آنان آدم‌های عادی، بارها نسبت‌هایی به همین اندازه ضد زن، میان حجاب و رفتار زنان با ناهنجاری‌های عمومی برقرار کرده‌اند و هیچگاه این چنین از سوی جامعه مورد سرزنش یا تمسخر قرار نگرفته‌اند.

منظور من در اینجا مسئولان دولت احمدی‌نژاد نیست که ارسال اس‌ام‌اس‌های مستجهن از سوی زنان به همکاران مردانشان را از علل افزایش طلاق می‌دانند، یا روحانیون تندرویی که از روبنده، برای پاک‌کردن صورت مساله‌ای به نام زن دفاع می‌کنند.

منظور من خود شما هستید، بله، خود شما، آقایان! همه کسانی که اظهارات امام جمعه تهران را خلاف قواعد علمی ثابت‌شده در مورد علل وقوع زلزله دانسته‌اید و در یک بعد از ظهر مطبوع بهاری، چای را که مادراتان، زنتان، خواهرتان یا حتی دوست‌دخترتان جلویتان گذاشته، هورت کشیده‌اید و مفرح‌شده از صحبت‌های امام جمعه، زندگی و کارتان را ادامه داده‌اید بی آنکه حتی یک لحظه فکر کنید شما، خود شما نیز عضو همان باشگاهی هستید که امام‌جمعه تهران از بلندپایگان آن است. تعجب می‌کنید؟ می‌پرسید چرا؟!

همه ما زنان ایرانی، از همان سال‌های اول زندگی‌مان، حداقل در راه مدرسه، اگر نه در خانه، آزار جنسی را که با متلک‌های ظاهرا ساده شروع می‌شد و تا تعقیب و گریز، دستمالی و تهدید به تجاوز در کوچه‌های خلوت یا مکان‌های خیلی شلوغ بالا می‌گرفت، تجربه کرده‌ایم.

ترس از مردان، از نگاه‌شان و از این‌که دنبالت راه بیفتند، همواره فضای کوچه و خیابان را برای ما ناامن کرده است. و عاملان این آزار جنسی مدام، چه کسانی بودند؟ شما! بله، خود شما! به من نگویید که می‌توان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت؛ بی‌اغراق، این بخشی از روند بزرگ‌شدن برای مردان در ایران است. تجربه‌ای که بدون آن، مرد ایرانی، مرد نمی‌شود.

در عوض، در آن سوی دیگر، تذکرها و فشار مداوم خانوادگی، اجتماعی و سیاسی برای پوشاندن خود، و بیشتر پوشاندن خود، بدن خود، خنده‌های خود، شادابی و زیبایی کودکی و نوجوانی و جوانی خود و ذهن و تمایلات و خواسته‌های خود، بخشی از روند بزرگ‌شدن برای زنان در ایران است. روندی که اتفاقا شما آقایان، بله همین شما، حتی در آن هم سهیم هستید؛ حتی اگر نوجوانی بیش نباشید.

لطفا یک بار هم که شده جلو آینه بایستید و از خود بپرسید: اولین باری که به دختری متلک گفتم کی بود؟ اولین باری که به خواهرم، یا حتی به مادرم، یا دخترخاله‌ام یا دوست‌دخترم گفتم روسری‌ات را بکش جلو یا آرایش نکن جلوی هر مرد و نامرد غریبه، کی بود؟

می‌بینید؟! شوخی بامزه‌ای نیست: شما همان مرد و نامرد غریبه‌اید که خیابان را برای خواهر و مادر و دختر دیگران ناامن می‌کنید و در عین حال، همان مرد محرمی هستید که زن و خواهر و مادرتان را بیشتر و بیشتر می‌پوشانید تا از مرد و نامرد غریبه محفوظ بمانند و این عین همان کاری است که همان مرد و نامرد غریبه با زن و خواهر و مادر شما و زن و مادر و خواهر خودش به طور همزمان می‌کند. برایش هم توجیه دارید: مردها اینطوری‌اند! اصلا اینطوری به دنیا آمده‌اند! چشمشان دنبال زن‌هاست! هیزند! و اغلب، با وجود وجه منفی که این صفت دارد، وقتی به مردان نسبت داده می‌شود، با تسامح عمومی مواجه می‌شود. و از آن طرف هم لابد مردها ناموس‌پرستند و اسلام گفته که خودت را بپوشان. و باز هم سرکوب زنان در خانه، جنبه‌ای مثبت می‌یابد. و اگر روشنفکرتر باشی: من حال گشت ارشاد و آژان و آژان‌کشی ندارم! یا حوصله حرف مردم را ندارم!

خب امام‌جمعه «فلک‌زده» تهران هم که چیزی غیر از این نگفته که شما گفته‌اید و می‌گویید: گفته زن‌ها با بی‌حجابی‌شان فساد می‌آورند، چون باعث می‌شوند مردها تحریک شوند. و فساد، زلزله می‌آورد. گیرم دومین جمله را شما این‌طوری نمی‌گویید اما مثلا می‌گویید فساد چیز بدی است چون بی‌بندوباری می‌آورد و طلاق را زیاد می‌کند و انواع بلایای اجتماعی را دامن‌گیرمان می کند که کم از زلزله ندارد. و اگر نبود این توجیهات، چگونه دایره معیوب آزار جنسی روزانه زنان توسط مردان و افزایش فشار بر زنان برای رعایت حجاب و عفاف، در ظاهرا برای کم‌کردن آزار جنسی روزمره تداوم می‌یافت، بی آنکه اصل داستان دیده شود؟

چگونه می‌توانیم به گشت ارشاد، به طرح گسترش فرهنگ عفاف و حجاب، به سخنان امام جمعه تهران که برای گشت‌های ارشاد پشتوانه ایدئولوژیک می‌سازد و این قبیل نقد داشته باشیم، بی آنکه از خودمان بپرسیم چند بار نقش گشت ارشاد را در کنترل ذهن و بدن زنان زندگی‌مان بازی کرده‌ایم؟ چند بار با آزار جنسی زنان، با ساده‌پنداشتن عمل متداول متلک‌گویی، به بازتولید این تفکر که زن، یک سوژه جنسی است که اگر چون مرواریدی در صدف حفظ نشود، به یغما خواهد رفت کمک کرده‌ایم؟

می‌بینید؟ این ما فمینیست‌ها نیستیم که دنیا را به زن و مرد تقسیم می‌کنیم: دنیای ما کاملا و از قبل از این‌که به دنیا بیاییم، تقسیم شده است: شما متلک می‌گویید، ما متلک می‌شنویم؛ شما ما را در حجاب می‌کنید، ما در حجاب می‌رویم.

راه از میان بردن این تقسیم‌بندی، انکار آن نیست؛ تکرار جمله کلیشه‌ای زن و مرد هر دو انسانند و فرقی ندارند، مشکلی را حل نمی‌کند. دموکراسی روزی آغاز خواهد شد که شما، بله شما آقایان یاد بگیرید نه فقط جلو آینه بلکه در منظر عموم، به جای دفاع از حقوق زنان به مثابه امری بیرونی و انتزاعی، از تجربه واقعی، درونی و زمینی «خود» به عنوان یک «مرد» سخن بگویید و نقشی که در بازتولید ساختارهای تبعیض‌آمیز موجود داشته‌اید را به نقد بکشید.

دموکراسی و حقوق بشر، از هر یک از ما شروع می‌شود و نه از آدم‌هایی انتزاعی، که باید خودشان، نگاهشان و رفتارهایشان را اصلاح کنند تا ایران جایی بهتر برای زندگی‌کردن باشد.

تا آن زمان که امیدوارم چندان دور نباشد، راستش من چندان فرقی بین حجت‌الاسلام صدیقی با هر یک از پسران تازه‌بالغ دیروز و مردان طرفدار حقوق بشر و حقوق زنان امروز نمی‌بینم؛ غیر از اینکه او دست‌کم در آنچه هست و آنچه می‌گوید، یک‌رو تر است.

منبع: مردمک

نوشته‌شده در کمی راحت تر, تحلیل و تفسیر | برچسب‌خورده با | بیان دیدگاه

جنبش سبز بازگشت فرهنگ جهان شهری ماست

حمید دباشی

من دلم سخت گرفته است از اين

ميهمانخانهء مهمان كش ِ روزش تاريك

كه به جان هم

نشناخته، انداخته است

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشيار. (نیما)

سالگرد ۲۲ خرداد پیش روی ماست. به زودی جنبش سبز مردم ایران اولین سال پر حادثه و غرور آفرین خود را پشت سر خواهد گذاشت. درست سی سال بعد از انقلاب بهمن ۵۷ ما مردم ایران، جنبش سبز نقطه عطفی تاریخی در سرنوشت ملت مبارز و نستوه ماست. سی سال بعد از آن انقلاب عظیم اجتماعی، مردم ما بار دیگر برای احقاق حقوق حقه شهروندی و دموکراتیک خود طی روزها و هفته ها و ماهها به خیابانها ریخته و طی تظاهرات متین و زیبا و آراسته میلیونی خود قد علم کرده، کتک خورده اند، «خس و خاشاک» خوانده شده اند، از وسط خیابانها ربوده شده، به سیاهچالهای جمهوری اسلامی برده شده اند، مورد شکنجه و آزار و تجاوز قرار گرفته و حتی بسياری از آن ميان کشته شده اند. مرد و زن، پیر و جوان، فقیر و غنی، متدین و مقید به آداب و رسوم تشیع و یا نه چندان پایبند به چنین باورها و آیینهایی مقدس و محترم، چه در خیابان های شهرها و چه در فضاهای مجازی اینترنتی، مردم ما به رشادت و دلیری بار دیگر حوزه عمومی متعلق به خودشان را تصاحب کرده و به خلق خرد جمعی خویش مشغول شدند. سی سال بعد از انقلاب بهمن ۵۷ کشور ایران بار دیگر به خود شهروندان ایرانی متعلق است–و نه به نایبان خود گماشته امامی غائب و یا به اولیا فقاهت مطلقه و یا به مجلسی از خبرگان رهبری خود-چنین-خوانده یا به مجلسی جهت تشخیص مصلحت نظامی که قرار است مرجعیت اش را از ما مردم عادی گرفته باشد و یا به روحانیون عالیرتبه شیعه و یا به اعوان و انصار شاهزاده ای از خاندان پهلوی و یا به حسن های صباح فدایی و شهید و مرید پرور مذکر و مؤنث معاصر. مردم عادی ، شهروندان جمهوری که ما هستیم و از ماست بار دیگر برخاسته و صاحب سرزمین پدران و مادران خود شده اند–رای داده اند و مطالبه رایشان را می کنند. نمادی سبز رنگ را بر چهره های زیبا و مصمم خود نهاده اند و دست افشان و پایکوبان و سرود خوانان و سرمست دلیری خویش پیر و جوان مشت مصمم خود را به داد خواهی بلند کرده اند. کاوه آهنگر از پس متون و اسطوره ها و در قفای قرون و اعصار امسال مفتخر و نگران فرزندان دلیر خویش بوده است.

تصاحب حوزه عمومی

اولین و بزرگترین و شریف ترین و ماندگار ترین دستاورد این جنبش که فرزندان ما از آن به رنگ سبز یاد می کنند تصاحب حوزه عمومی و شروع به خلق خرد جمعی جهت احقاق حقوق شهروندی ماست. در این حرکت عظیم مردم ما عده ای جان خود را کف دستشان گرفته به خیابان ها می آیند و سرود می خوانند و شعار می دهند و عکس و ویدئو می گیرند و در دنیا پخش می کنند و بعد هم می روند خانه پای کامپيوترشان و وبلاگ می نویسند و دیگرانی هم وبسایت راه می اندازند و یا در رسانه ها ی عمومی در هر جای دنیا که به آنها دسترسی دارند سخنرانی می کنند، مقاله می نویسند، مصاحبه می کنند، جلوی سازمان ملل جمع می شوند، اعتصاب غذا می کنند، سرود می خوانند، طومار می نویسند، مچ بند سبز می بندند، فیس بوک درست می کنند، با خبرنگاران به فارسی و انگلیسی و فرانسه و آلمانی و ژاپنی و چینی و روسی و عربی و هر زبان دیگری که بلد باشند مصاحبه می کنند. ایرانیان هر جای دنیا که باشند مفهوم وطن را تعریف مجددی کرده اند. وطن شده است جایی که یک صندوق رای باشد و جلویش دفعتا یک ایرانی سبز شده باشد.

محصول همه این کارها شده است به تصرف در آوردن حوزه عمومی و خلق خرد جمعی–امری آجل در حیات اجتماعی ما مردم ایران که جمهوری جائر اسلامی بیش از سی سال است آن را به تعویق انداخته است. ملت ما امروز دوباره بر پا خاسته و حقوق شهروندی خود را مطالبه می کند. با کسی هم سر عناد و ستیز ندارد. بیش از سی سال پیش همین ملت به امید همین حقوق بلا فصل شهروندی انقلاب کرده بود، و امروز آن همه امید را نقش بر آب می بیند. این ملت فرزندان خود را دیگر در لباس های یونیفرم ضد شورش و پشت نقاب های آهنین و سلاح گرم بدست و قداره بند و چماق کش نمی شناسد و فکر می کند شاید آدم های دیگری از کشورهای همسایه به کشور ما آمده اند تا چوب و چماق بر فرق سر خواهران و برادران ما بشکنند. ولی هیچ ضرب و شتمی ملت ما را از پا نینداخته و حتی آنها را بیشتر هم مصمم کرده است. هر روز از روز پیش حوزه عمومی بیشتر در اختیار ملت ما قرار می گیرد و سعی بلیغ همه ما در ساختن و پرداختن و حک و اصلاح خرد جمعی ماست تا از آن گذر ما صلاح ملت خویش را بهتر بدانیم. منظور و مقصد این خرد جمعی صرفا و منحصرا متوجه چند و چون جمهوری اسلامی و ابقا یا انحلال آن نیست. ما در شرف کشف هجی جدیدی در دستور زبان سیاسی خود هستیم.

در خم کوچه اول

ولی در خلق این خرد جمعی، ما در خم کوچه اول به یک بن بستی رسیده ایم که تا از آن عبور نکنیم به جایی که باید–یعنی به تبیین و تحقیق حقوق شهروندی خودمان در یک جمهوری دموکراتیک–نخواهیم رسید. این بن بست عبارت است از یک تضاد کاذب و یک خصومت لجوجانه بین عده ای از فرهیختگان ما که خود را «روشنفکران دینی» می دانند و عده ای دیگر که مصرند خود را «سکولار» بنامند–و هیچ کدام از این عزیزان فرهیخته هم حاضر نیست از خر شیطان پیاده شود و حالا حالا ها کوتاه بیایید. روشنفکران دینی همانقدر مصرند به دینی بودنشان که سکولار ها متعصب هستند در سکولاریشان. این تضاد کاذب ولی لجوجانه منتجه فضای مسدود و محدود استبداد سیاسی و جزم اندیشی فکری در ایران از سویی و سر خوردگی و عناد آنان که از ایران رخت سفر بسته اند از سوی دیگر است.

شاید مهمترین مباحثه نظری سال پیش که مبین این تضاد کاذب بود پیرامون مقاله آقای محمد رضا نیکفر است تحت عنوان «الاهیات شکنجه» که در آن می فرمایند: «در آغاز این نوشته، زندان به‌عنوانِ جای ممتاز پدیداری حقیقت حکومت دینی معرفی می‌شود. از این میقات نقبی زده می‌شود به دین و خدای آن. خدای شکنجه‌گران، که خود طبعاً شکنجه‌گر است، در کانون بررسی قرار دارد. پرسیده می‌شود که مسئولیت این خدا با کی است. در ادامه به شعار «الله اکبر» پرداخته می‌شود، به امکان‌هایی که به دست می‌دهد و محدودیت‌هایی که دارد. در پایان از معنویتی سخن می‌رود که بایستی ابتذال و خشونت دینی را بتاراند. این معنویت، سکولاریسم نامیده می‌شود.» در این مقاله مهم و مستدل و بموقع خشم موجه آقای نیکفر از بیداد های مستمر و دیرینه جاری در زندانهای جمهوری اسلامی به استنباط ناموجهی از پدیدار شناسی منتهی می شود که طی آن ایشان قائل است به این سوال که «چرا حقیقت حکومت اسلامی همواره در زندان‌ها تجلی می‌یابد؟»

حقیقت همه حکومت ها در «زندان» یعنی در ذات خشونت سازمان یافته تجلی می کند، و این امر را ما حد اقل از زمان «ماکس وبر» که سیاست را در رساله معروف «سیاست به عنوان وظیفه ای معنوی» (۱۹۱۹) «انحصار خشونت موجه» تعریف کرد دانسته ایم و بطور قطع «ماکس وبر» فقط جمهوری اسلامی فعلی و یا هیچ «حکومت اسلامی» دیگری را هم در تعریف معروف خود از سیاست در مد نظر نداشت وقتی سیاست را انتظام خشونت موجه تعریف کرد. زندان اوین و بازداشتگاه کهریزک همانقدر محل تجلی حکومت اسلامی است، همانطور که آقای نیکفر می فرمایند، و درست هم می فرمایند، که بازداشتگاهای «گوانتانامو» و «باگرام» و زندان «ابو غریب» محل تجلی امپراطوری مسیحی امریکا، و بازداشتگاه های مخوف اسرائیل محل تجلی حکومت کلیمی، و به قول «جو ر جیو آگامبن» بازداشتگاه «آشویتس» محل تجلی کلیت حکومت فاشیستی آلمان نازی و حتی پاشنه آشیل «قانونمندی غربی» ، و یا به قول «آدورنو» و «هو رخهایمر» همین «آشویتس» محل تجلی کل دیالکتیک عصر روشنگری است–همچنان که گولاگهای استالین. آقای نیکفر البته حق دارند به نمونه مشخصی از این اصل کلی اشاره کنند، مادام که ما کل نظام سازمان یافته خشونت را در ذات همه حکومت ها از یاد نبریم. «هر دولتی/state مبتنی بر خشونت است.» این حرف معروف «تروتسکی» را در «برست لیتوسک» در خاتمه جنگ جهانی اول «ماکس وبر» اساس تعریف خود از «دولت/state» قرار داد–و منظورش هم از این «دولت/state» البته «جمهوری اسلامی» نبود–ولی جمهوری اسلامی امروز مشمول آن تعریف جامع است.

در پاسخ به سؤال خودشان که چرا چنین است که «حقیقت حکومت اسلامی همواره در زندان‌ها تجلی می‌یابد؟» حضرت نیکفر همچنین می فرمایند که برای این پرسش باید «پاسخی پدیدارشناسانه داد.» بعد هم لطف می کنند و مختصر تعریفی از این مکتب فلسفی برای خواننده فارسی زبان بدست می دهند و اضافه می کنند که : «عزیمتگاه پدیدارشناسی این اندیشه است که برای گذر از گمان به شناخت حقیقی باید خود را در موقعیت تجربه و به سخن کلی‌تر در کوران آزمونی بگذاریم که به ما امکان دهد به موضوع (پدیدار) نزدیک شویم.» این البته فرمایش درست و وزینی است. ولی زندان و شکنجه در جمهوری اسلامی همانقدر «کوران آزمونی» دقیق از اسلام است و یا دادگاههای «انکیزیسیون» مسیحی از مسیحیت و یا غارت صهیونیسم از ملت فلسطین از یهودیت که جنبش های آزادی بخش مردم مسلمان یا مسیحی یا کلیمی در آسیا یا افریقا یا آمریکای لاتین یا اروپا از همان اسلام و مسیحیت و یهودیت. یعنی بی هیچ استنباطی از پدیدار شناسی مورد عنایت آقای نیکفر نمی شود فقط کتاب و متفکر سوزیها و شکنجه و زنده زنده آدمیان را سوزاندن در اسپانیا عصر «انکیزیسیون» را «کوران آزمون» مسیحیت دانست ولی نه «الهیات رهایی بخش» امریکای لاتین را. «آریل شارون» و «باروخ گلدستین» همانقدربه یهودیت حق دارند که «ایمانوئل لویناس» که پدیدار شناسی استادش «هوسرل» را–که مورد عنایات آقای نیکفر است–به یک بالانس معکوس واداشت تا «چهره دیگری» را «عزیمتگاه پدیدارشناسی» بنشاند تا «مشاعر شخص» را. علی خامنه ای و حسین شریعتمداری و محمود احمدی نژاد و ملا عمر و اسامه بن لادن همانقدر مسلمان هستند که ابن عربی و جلال الدین رومی، شهاب الد ین سهروردی و حافظ. اگر خدای شکنجه گر مسلمان و مسیحی و کلیمی هم شکنجه گر است که هست، خداوند جلال الدین رومی و مایستر اکهارت و امانوئل لویناس هم حرفها یی انتقادی راجع به آن شکنجه ها دارند–و بطور قطع نه از منظر آنچه جناب نیکفر «سکولاریسم» می نامند.

حضرت نیکفر در تبیین پدیدار شناسی برای خواننده فارسی زبان لطف می کنند و مثال می آورند و به درستی می فرمایند که » می‌خواهید گرمای تابستان آبادان را حس کنید؟ در مرداد ماه به آنجا سفر کنید!» چون بنده بچه جنوب هستم این مثال به خصوص را خیلی خوب متوجه شدم. ولی به عنوان یک بچه اهل جنوب خدمت ایشان با احترام عرض میکنم که محصول گرمای تابستان آبادان ما فقط لهله و تشنگی و حرارت طاقت فرسا آنطور که ایشان فرض می فرمایند نیست، توامان وجودی همان گرمای جنوب ما در ضمن خرمای شیرین ما، هوای فرحبخش شبهای خنک قایقرانی روی کارون و یا بر پشت بامها خوابیدن، و یا حتی خزانه ملی نفت ما که این جناب مستطاب احمدی نژاد دارد حیف و میل می کند هم «عزیمتگاه پدیدارشناسی» همان جنوب ماست . بعبارت دیگر خشم شریف آقای نیکفر از پلیدی جمهوری اسلامی و مقصد ایشان بسوی معنویتی که «سکولاریسم نامیده می‌شود» افق دید پدیدار شناسی ایشان را محدود و مقید و چه بسا مخدوش می کند. استنباط ایشان از پدیدار شناسی در نتیجه نه جامع است نه مانع. هیچ شکی نیست که اوین و کهریزک هم «کوران آزمونی» دقیق از اسلام هستند، همانطوریکه صدای سهمگین طبل و سنج هم بخشی از سمفونی شماره پنج بیتهوون هستند–همانطوریکه صداها ی ویولن و اوبو و پیانو و فلوت. پدیدار شناسی سمفونی شماره پنج بتهوون یا گرمای جنوب ما نمیتواند پدیدار شناسیی از سر لجاجت و عناد و صرفا به قصد از قبل تعین شده نایب الزیاره بودن در «امامزاده سکولاریسم» باشد.

چرخشی نقاد بر علیه متافیزیک بعد از یک فاجعه ملی یا قومی البته مقوله تازه ای نیست و شاید بتوان ریشه های آن را حتی در گرایش ایرانیان به تصوف انسان-مرکز و گریز از کلام اشعری و حتی فلسفه ارسطویی/ ابن سینایی بعد از حمله مغول هم ردیابی کرد، و شاید برجسته ترین نمود آن در تاریخ فلسفه معاصر «تاملاتی بر متا فیزیک بعد از آشوویتز» تئودور آدورنو در «دیالکتیک منفی» (۱۹۶۶) وی است. همین پدیده در فلسفه «امانوئل لویناس» که خود از دربندان فاجعه کلیمیان اروپایی در آلمان نازی بود و پدر و برادرانش قربانی نسل کشی یهودیان اروپا شدند (فاجعه ای که محمود خان احمدی نژاد به کلی منکر آنهاست) وهمسر و دخترش صرفا به دلیل شجاعت دوستش «موریس بلانشو» نجات پیدا کردند صادق است. گرایش «لویناس» به اولویت اخلاق در فلسفه و جایگزینی «چهره دیگری» به جای وجدانیات «شخص/نفس» در پدیدار شناسیش نیز ناشی از همین تجربه بحرانی خود وی تصور می شود. در عالم هنر نیز در نقاشیهای «شگل» و یا در ادبیات «پریمو لوی» و یا سینمای «گیلو پونته کوروو» و یا هنر گرافیک «آرت اشپیگلمن» همین تشویش های بعداز «هلو کوست» هویداست. این پدیده هم صد البته منحصر به هولوکاست کلیمیان اروپایی نیست. از التهاب روایی قصه های «غسان کنفانی» تا طنز «امیل حبیبی» تا نثر «آنتون شماس» تا کارتونهای هنرمند کبیر فلسطینی «ناجی العلی» تا عکس های «طارق الغصین» تا بتوارگی زمین در سینمای میشل خلیفی و بریدگی زبان تصویر در سینمای الیا سلیمان و ترفند های روایی گنگ در مستندهای «محمد بکری» و «می مصری» و «نزار حسن» در سینمای فلسطین جملگی منبعث از بحرانهای روحی ملی و قومی مشابهی در میان ملت ستم کشیده ولی استوار فلسطین است.

باید افق دید را بازتر کرد تا بهتر و دقیقتر و بیشتر دید. اگر سرمان را در سوراخ جمهوری اسلامی فرو کنیم بعد از مدتی افق دید ما کمترین توفیری با دیدگاههای حضرت ملا عمر ایران جناب حسین شریعتمداری و شیخش نخواهد داشت. در مورد فجایع کهریزک و دیگر زندانهای مخوف جمهوری اسلامی نیز همچون دیگر زندانها و قتلگاهای طاق و جفت اطراف جهان شکی نیست که این جنایات علاوه بر جنایات پیشین جمهوری اسلامی برای سالها ذهن و روان ما را به خود مشغول خواهد داشت و بسیاری از مسائل سی سال نکبت بار گذشته را به دلیل پدیدار شناختی این فجایع می توان و باید بررسی مجدد کرد. تنها مساله این مقوله در مورد آقای نیکفر همین گرایش ایشان به قول خودشان به «الهیات» است بجای «متافیزیک» و یا «هنر» که آنهم ناشی از این امامزاده عبداله سکولاریسم است که ایشان به آن با خلوص نیت دخیل بسته است. الهیات مستتر و مخفی در این «سکولاریسم» همیشه شاخک های حسی و عاطفی و فکری را متوجه الهیات عیان و متکبر دیگر می کند. پیشنهاد مخلص این است که حضرتشان نگاهی مجدد به این فیلم زیبا و بدیع هکتور بابنکو «بوسه زن عنکبوتی»(۱۹۸۵) بر اساس رمانی به همین نام به قلم نویسنده آرژانتینی «مانوئل پویگ» بیندازد و عنایت بفرماید به صحنه ای که در آن هم سلولی یک کمونیست خطاب به وی می گوید: «شما خدا نشناسان بلا انقطاع از خدا حرف می زنید!» و یا به آن فرمایش حتی عزیزتر فیلمساز اسپانیایی لویی بو نوئل که معروف است گفته بود: «خدا را صد هزا بار شکر می گویم که من یکی خدا نشناسم!»

عین همین محدودیت به فرمایش آقای محسن کدیور در جواب به آقای نیکفر مشاهده می شود–منتها از جهت عکس. آقای دکتر کدیور در اشاره ای به مقاله آقای نیکفر می فرمایند: «دعوای امروز ایران، دعوای این مرحله، دعوای دین و بی‌دینی نیست. کسانی می‌خواهند میان دعوا نرخ تعیین کنند که این نظام فاسد شده‌ است پس دین‌داری غلط است . . . . اینکه ما بیاییم ذکر بکنیم که الاهیات اسلامی برابر با “الاهیات شکنجه” است، و اسلام حقیقی در سلول‌های اوین قابل‌دسترسی است، و “تجربه‌ی دینی” توسط بازپرس‌های جمهوری اسلامی القا می‌شود. اگر بخواهیم این‌گونه از تلقی را در جامعه تسری بدهیم، معنایش چه می‌شود؟ می‌شود اینکه بگوییم آهای مسلمان‌ها! اشکال اصلی در دین‌داری شماست و راه رهایی در رها کردن دین است. خدا و پیامبر را به کناری بنهید، رستگار می‌شوید!» یعنی ما از این سوی پاندول پدیدار شناسی محدود و مخدوش آقای نیکفر به آنسوی پاندول هستی شناسی ذات النفسی و ماهوی آقای کدیور پرتاب می شویم . آقای نیکفر تجربه واحدی از ظلم و استبداد دینی را که بطور یقین آن هم دینی است و لاغیر و در نتیجه کل الهیات آن دین را مسؤل می کند، می گیرند و قیاس مع الفارق می فرمایند و به پدیدار شناسی کلیت وجودی و حتی ماهوی آن دین تعمیم می دهند، و در جواب هم آقای کدیور خودشان را مسئول دفاع از کلیت «دین» به عنوان مفهومی انتزاعی قلمداد می کنند ودعوا را بین «دین و بی‌دینی» فرض می فرمایند. اگر پدیدار شناسی آقای نیکفر ناقص و نزدیک بینانه است، هستی شناسی آقای کدیور منتزع و مجردو غیر واقعی است. حد واسط مواقف آقایان نیکفر و کدیور قائل بودن به اصالت الوجودی بودن پدیده «دین» است، که در آن اسلام شکنجه گر در شکنجه گاه و اسلام رومی در مثنوی، مسیحیت استعماری در قتل عام بومیان امریکا و مسیحیت ضد استعماری در الهیات رهایی بخش امریکای لاتین از «بارتولومه دو لاس کاساس» تا «گوستاو گوتییرز» مستتر و متضمن است. بعبارت دیگر حسین شریعتمداری و ملا عمر همان قدر معرف اسلام راستین هستند که ابن عربی و جلال الدین بلخی. امروز کدام صدای دلخراش یا موسیقی دلنشین و یا آمیزه ای از آن دو از اسلام به گوش ما می رسد بستگی به سادگی یا پیچیدگی شاخک های گیرنده خود ما دارد. عده ای با «الله اکبر» امروز به ما ظلم می کنند و مردم ما هم از شر همان ظلم به فریاد «الله اکبر» پناه می برند.

این را هم همینجا بگویم که اختلاف نظری من با کل مفهوم مجعول و من دراوردی «سکولاریسم» که امروز تضاد متقابل مفهوم حتی مجعول تر و من دراوردی تر «روشنفکر دینی» شده و اصولا با اصل این تضاد مفروض که کل فرهنگ روشنفکری ما را مخدوش کرده به این معنی نیست که من با اصل و لب لباب مقصود آقای نیکفر مخالفم. مخالف نیستم. درست به عکس. ایشان حق دارد بعد از جنایات کهریزک و دیگر جنایات در دیگر سیاهچالهای جمهوری اسلامی طی سی سال گذشته انگشت اتهام به سوی کل نهاد دین دراز کند. شوخی نیست. بچه های معصوم ما را دارند راست راست در ایران در پایان دهه اول قرن بیست و یکم از وسط خیابان می ربایند و به اتهام «محاربه با خدا» دار می زنند. «قرن بیست و یکم» عرض می کنم نه بابت آن عبارت کلیشه ای نا مربوط که آدم به کره ماه رفته است، بلکه بابت اینکه کمر همین زمین مصدوم و مظلوم خود ما دارد زیر ظلمی که بشر خاکی بر آن کرده می شکند و دیگر نمی شود همین طور راست راست آدم کشت و عباراتی مثل «محاربه با خدا» را به خورد ملت داد. آقای کدیور و دیگر فقیهان مترقی و شجاع ما باید به وجدان فقهی خودشان رجوع کنند و از خودشان بپرسند و لطفاً برای ما خلق الله هم توضیح بدهند به نحوی که ما ملتفت بشویم که با این مفهوم دیگر نه فقط قرون وسطایی بلکه بدوی و حتی جاهلی «محاربه با خدا» تکلیف ما مردم چیست. ما هیچ قصد اهانت به ساحت هیچ تقدسی را نداریم ولی به راستی با چه مجوزی کسی می تواند خودش را وکیل و ولی و صدا و منتقم خداوند متعال تلقی کند و تصمیم بگیرد کدام از ما با ذات اقدس الهی او در جنگ بوده ایم. فقها ی بزرگوار ما، ما را خواهند بخشید ولی ما علاوه بر احترام به علم و منزلت ایشان در ضمن زاییده و پرورانده این عبارت سهراب سپهری هم هستیم که در شعری گفت «باد می‌رفت به سر وقت چنار/ من به سر وقت خدا می‌رفتم.» کجای این خدایی که سپهری می گوید–و در واقع محمل معنوی صعود آدمی به افقی بالاتر از دیدگاه زمینی خود است و بچه های ما امروز دیگر با آن خدا و بدان خدا به دنیا آماده و بزرگ شده اند–سر می برد یا آدم می رباید یا بچه های آدم را شکنجه می دهد و به آنها تجاوز می کند، و یا به کسی نمایندگی داده تا از جانب او از ما انتقام گناهی را که اصلا هم نمی دانیم چیست بگیرد؟ اینها سوالاتی است که فقهای شریف و دلیر و فرزانه و مجاهد ما و چه بسا وزراء ارشاد اسلامی بطور اخص در مقام پاسخ گویی به آن حد اقل در ضمیر و وجدان فقهی خودشان هستند–و حتی چه بهتر اگر به صورت آن مباحثاتی باشد که بین مرحوم آیت الله منتظری و آقای سروش در «فقه در ترازو» صورت گرفت. و باز هم باکمال احترام البته عرض میکنم که دیگر جواب این سوال و سوالات مشابه و ره بردن به نه توی شعر سپهری و شاعران دیگر ما که افق وجدانیات و مشاعر ما را طی حد اقل نیم قرن اخیر تصویر و تبیین کرده اند هم دیگر توی قوطی عطاری و رطب و یابس این مسیو «کارل پوپر» علیه الف صلات والسلام که ظاهرا نزد برخی روشنفکران محترم دینی ما حکم همان مسیو «گوستاو لوبن » و «موریس مترلینگ» زمان بچگی ما را نزد اهل منبر پنجاه سال پیش پیدا کرده مهیا نیست. اصلا معلوم هم نیست یا حد اقل برای راقم این سطور که سالهاست از ایران دور است روشن نیست چرا هر از چند گاهی از بین همه پیغمبران یک دفعه جرجیسی در ایران قدعلم میکند و چپ و راست ملت را به قول تهرانی ها «سر کار» می گذارد. درست وسط این کارزار هم که هر آدم شیر پاک خورده ای نگران وحشیگریهای جمهوری اسلامی است این حضرات روشنفکر دینی هم مرتب ذیل بر یادداشت و یاداشت بر ذیل یکدیگر می نویسند و هنوز هم بالا خره معلوم نشد سر گردی سوزن این حضرت پوپر چند تا فرشته می توانستی نشست. بحث های به قول خودشان «روش شناختی» ایشان درست در زمانیکه به فرزندان ما در سیاهچاله ای کهریزک و اوین دارند با چوب و چماق تجاوز می کنند دود از کله آدمیزاد بلند می کند.

من به شخصه سر سوزنی شک در صداقت آقای کدیور که برای همه ما آینده ای دموکراتیک آرزو می کند ندارم –همچنانکه سر سوزنی هم شک ندارم که از دل همین حسن نیت ایشان سی سال دیگر چه بسا آیت الله خامنه ای یا حسین شریعتمداری (که شخصیت مستطابش گویی همین الان از لای قصه «پینال کلونی» کافکا دویده است و آمده است وسط ما خلق الله) و یا ملا عمر و یا اسامه بن لادن دیگری سر دربیاورد. اینجای قضیه را آقای نیکفر درست می گوید وقتی که می فرمایند (در مصاحبه ای بعد از چاپ مقاله «الهیات شکنجه»): «من می‌پذیرم که ممکن است شکنجه‌گر ما را در برابر خدایی ناراست به سجده واداشته باشد. ولی این خدا خلق‌الساعه نیست و ما نمی‌توانیم از مسئولیت خدایی که می‌گویند راستین است، در قبال پدیداری این خدای ناراست درگذریم., اصطلاح supplément را از ژاک دریدا غصب می‌کنیم و این خدایی را که رژیم بر ما می‌نمایاند به عنوان چنین چیزی در نظر می‌گیریم؛ یعنی یک چیز اضافه‌شده، درافزوده، تکمیل‌کننده. این درافزوده شاید حاصل اجتهاد باشد، چنان‌که حکومت اسلامی کنونی ایران حاصل اجتهادی توسط آیت‌الله خمینی بود که معنای تازه‌ای را بر ولایت فقیه افزود و حتّی ادعا کرد که این supplément اصل است و اصل قضیه است. بر درافزوده، می‌‌توانیم به پیروی از عبدالکریم سروش “عرض” هم نام نهیم. در این حال خدای ناراست چیزی می‌شود عارض شده و بارشده بر معنای خدای اصیل حقیقی.»

عرض می کنم خدمت حضرت نیکفر که ما البته در فارسی کاری را که دریدا در فرانسه و سپیواک در انگلیسی با supplément می کنند نمی توانیم بکنیم چونکه برای دریدا supplément هم «در می افزاید» (supplément) و هم «جایگزین» می کند (supplant). همین مطلب را هم «آگامبن» در مقوله «حالت استثناء» قائل است و معتقد است که «حالت استثنا بر قاعده» خود «اصل پنهان همان قاعده» است. مقصد حضرت نیکفر هم همین است که خدای شکنجه گر را فعلا به عنوان مقوله ای «اضافی» (اگر از راه دریدا برود) و یا «استثنائی» (اگر از راه آگامبن برود) مفروض کند تا بعد خود بخود به مقوله ای «جایگزینی» و یا «اصلی» استحاله دهد–یا به قول قدما ی ما به عنوان «عرض» وارد کند تا بعد جایگزین «جوهر» شود. مساله آقای کدیور هم همین است که با استحاله چه بسا ناخودآگاهانه «پدیدار شناسی انتخابی» آقای نیکفر («انتخابی» عرض میکنم یعنی سیاسی نه فلسفی–هر چند که من خودم را هم مشرب سیاسی آقای نیکفر می دانم) به هستی شناسیی مبتنی بر اصالت الماهیه دفعتا پرچم نعمتی را در قبال علم حیدری آقای نیکفر بلند کرده است و «هل من مبارز» می طلبد.

خلاصه کلام اینکه اگر جنابان آقایان نیکفر و کدیور از خر شیطان «سکولاریسم» و «دینداری» (به زعم خودشان البته نه به صورت مجرد) پیاده شوند تا همه با هم راه برویم هر دو این متفکر فرزانه که بطور قطع چیزی جز آزادی و برابری همه ما و زندگی در یک نظام سیاسی دموکراتیک در اندیشه ندارند به فصل مشترک هر دو ایشان و همه ما خواهند رسید که در صرف وجودی مقام «شهروندی» ما–که این جمهوری ناقص الخلقه فعلی ما از بیخ و بن با آن بیگانه و در عناد است–هم آزادی اندیشه های متکثر و حتی متضاد وجود دارد و هم بر آن مقام حضوری نقصان ناپذیر در حیات اجتماعی و حوزه عمومی مترتب است. بعبارت دیگر ما در مقوله «شهروندی» به آنچه برخی جامعه شناسان به آن «روابط ثانویه» اجتماعی می گویند نائل خواهیم شد که دائر بر حیات اجتماعی ماست و به طور کلی با «روابط اولیه» که محدود به روابط خویشاوندی و یا رفاقت است متفاوت است. یعنی ممکن است (به عنوان مثال عرض می کنم) آقای کدیور از وصلت فرض بفرمایید خواهر زاده شان با برادر زاده آقای نیکفر راضی نباشد ولی این اختیار و امکان هیچ ارتباطی با حقوق متساوی شهروندی این دو فرزانه با هم و با ما بقیه خلق الله ندارد. تا ما اصل اصیل این اصالت «شهروندی» و حقوق مترتب بر آن را نفهمیم و نهادینه فرهنگ سیاسی مان نکنیم کلاه معروفمان پس معرکه دموکراسی است. در یکی از درفشانی های معهود روزنامه علیه «کیهان» حضرت شریعتمداری حفظ الله تعالی به دکتر کدیور «تهمت» بهایی بودن می زند و در جوابیه ای هم دکتر کدیور از این «تهمت» اعلام «برائت» می کنند. ولی جمله «من بهایی نیستم» اگر هم ضروری باشد اصلا کامل نیست مگر آنکه با این حرف تمام شود: «مگر بهایی بودن چه عیبی دارد.» در طول انتخابات ریاست جمهوری امریکا آقای «باراک اوباما» هم مرتب «متهم» می شد که مسلمان است و این آرزو به دل مسلمانان های امریکا ماند که ایشان هر وقت می گفت «نه من مسلمان نیستم» یک بار هم اضافه کند «اگر هم مسلمان می بودم چه اشکالی داشت.» یک بام و دو هوا که نمی شود. امروز نه تنها عبارت «نه من بهایی نیستم » هرگز از ما نباید صادر شود بلکه تا آنجا که به حقوق پایمال شده هموطنان بهایی ما مربوط می شود همه ما بهایی هستیم. هفتاد و دو میلیون بهایی امروز در ایران زندگی می کنند. چونکه حقوق شهروندی هیچ کدام از این هفتاد دو میلیون رعایت نمیشود. بهاییان ایران امروز ضعیف ترین و مظلوم ترین حلقه شهروندی همه ما ایرانیانند–و مظلومیتشان هم باعث شرم ایران و هر ایرانی. اگر روزی بهاییان ایران حقوق بلا فصل شهروندیشان را (همانطوری که مرحوم آیت الله العظمی منتظری هم فرموده بودند) بدون هیچ کم و کاستی درست مثل حقوق شهروندی دو آتشه ترین هموطنان شیعه اثنی عشری قمه کش گردنه بگیر نفس کش طلب ما رعایت شد ما قدم اول را به سوی نهادینه شدن دموکراسی و احقاق حقوق شهروندی برداشته ایم. تا آن روز ما همچنان در خم یک کوچه تنگ و باریک و بن بست حیران و سرگردانیم.

ایجاد خردی جمعی

شرط اول رسیدن به حقوق متساوی شهروندی در نظام دموکراتیک پیش روی فرزندان ما ایجاد خردی جمعی است و شرف حضور یافتن به آن خرد مبتنی و منوط به شروع گفتگو های تازه است و بطور قطع نه در ادامه گفتمانهای کسالت آور و متصلب دیرینه. گفتمانهای سیاسی نیم قرن اخیر ایران در شکل گیری یک تضاد کینه توزانه بین «سنت و مدرنیته» یا «تجدد و تحجر» «و یا «اسلام و غرب» و مآلا بین نمایندگان مفروض آنها «روشنفکران دینی» و «روشنفکران سکولار» رسوبینه ذهنیات ایشان شده است. بدون پاک کردن این رسوبات، یا به قول سپهری شستن چشمها و جور دیگر دیدن، ما همچنان در خم کوچه اول شهر اول عشق داریم به در و دیوار می خوریم و آب به آسیاب محمود احمدی نژاد و حسین شریعتمداری می ریزیم. در آستانه اولین سالگرد جنبش سبز شاید دیگر وقت آن است که با ریشه یابی و آسیب شناسی این تضاد کاذب از آن عبور کنیم و به درک صریحتری از شرایط فعلی خود برسیم. این جنگ حیدری-نعمتی در بین روشنفکران ما سابقه دیرینه دارد و آخرین شکلش قبل از انقلاب اسلامی بین مواضع مرحوم جلال ال احمد و جناب داریوش آشوری خلاصه می شود–یکی از این آقایان فکر می کرد که همه بلاها از «غرب» نازل شده و دیگری هنوز هم معتقد است که همه مراحم از همان «غرب» است. وجه مشترک آنها هم این مقوله کاذب «غرب» کذایی است که هیچ کدامشان وسع و توان فکری شکستن و عبور از آن را نداشت و ندارد و لذا همچنان «غرب زدگی» یا «غرب ستیزی» و یا حتی «غرب هراسی» نهادینه تفکر نقاد حضرات وپیروانشان شده است.

عبور از این قبیل تضاد های کاذب و مزمن شرط اول دست یافتن به شعورجمعی و نقادی است که در خور وظایف سهمگین ما در قبال جنبش سبز است. شاید بتوان بین «شعورجمعی» و «خرد جمعی» فرقی اساسی و حتی ماهوی قائل شد چرا که شعور جمعی «شعوری بالفعل» و موجود و خرد جمعی «خردی بالقوه» و مطلوب است و گذار از شعوری بالفعل و موجود به خردی بالقوه و مطلوب مستلزم نهادینه شدن دموکراسی نه فقط در جامعه بلکه در نه توی ذهن و روان شهروندان یک جمهور است. جامعه ما ولی طی سی سال گذشته یا درگیر استبداد زدگی در داخل ایران و غربت زدگی («غربت زدگی» عرض میکنم و نه آن حرف بیربط «غرب زدگی») در خارج از ایران بوده است. هیچ کدام از دو شق این تفریق جامعه سالمی نبوده که حتی شعور جمعی سالمی داشته باشد چه رسد به آنکه خرد جمعی خلاقی را پیریزی کند. پدیده «جهانی شدن» و فضای مجازی اینترنت امروز موجبات پیریزی استنباطی وسیع از شعور جمعی و خلق خردی جمعی را فراهم کرده است–مادام که ما رسوبات فکری عقب مانده و ملال آور را همچنان تکرار نکنیم و اجازه بدهیم تا جنبش سبز نحوه تفکر و انواع متفکرین خودش را خودش تعین کند. ما از نظر تاریخی به سر یک «پیچ اپیستمیک» رسیده ایم و لباس های مندرس سی سال گذشته بر اندام موزون این جنبش برازنده نیست. بر این اندام باید فکر لباس جدیدی کرد.

پارادوکس روشنفکری دینی

این تصوری کاملا باطل است که ما جنبش سبز را یا محصول پدیده به اصطلاح «روشنفکری دینی» بدانیم و یا بر عکس محصول مبارزه برای حصول یک فرهنگ سیاسی سکولار. «روشنفکری دینی» نه تنها مقدمه این جنبش سبز نبود بلکه در تشدید اسلام گرایی افراطی در فرهنگ جهانشهری ما نقش بنیادی داشت. منهای جنبش «روشنفکری دینی» سی سال گذشته جمهوری اسلامی هیچ چیز نبود جز حکومت زور و دروغ و دغل و خشونت و فرار از یک بحران به بحران دیگر. تولد جمهوری اسلامی با انحصار طلبی اسلامگرایان ، حذف فیزیکی مخالفان و مآلا با خلق بحران گروگان گیری دیپلماتهای امریکای شروع شد که تحت پوشش آن همه به قول خودشان «دگر اندیشان» را با انقلابات فرهنگی حذف و یا با چوب و چماق و جوخه اعدام قلع و قمع کردند. هنوز بحران گروگانگیری تمام نشده بود که سرنوشت ملت مظلوم ما به بحران جنگ ایران و عراق منتقل شد. جمهوری اسلامی جنگ ایران و عراق را شروع نکرد، ولی جمهوری اسلامی (شخص آیت الله خمینی در زمان صدارت آقای میر حسین موسوی) در ادامه جنگ خانمان برانداز ایران و عراق نقش اساسی داشت تا در زیر دود آن جنگ نه فقط مخالفان و «دگر اندیشان» را نابود کند بلکه اصولا فرهنگ چند بعدی و جهانشهری ما را از ریشه بسوزاند–که نسوخت و جنبش سبز رشد مجدد و شکیل و زیبای همان فرهنگ پر توش و توان است که انقلاب شکوهمند بهمن ۵۷ را رقم زد، قبل از آنکه آن انقلاب را انحصار طلبی افراطیون اسلامگرای متکی برچوب و چماق و قمه و پنجه بوکس و جوخه اعدام از فرهنگ سیاسی ما برباید. و چنین بود که بحرانهای داخلی مجعول و بحرانهای منطقه ای باد آورده جملگی جمهوری اسلامی را به زور سر پا نگاه داشت.

مقوله روشنفکری دینی شمشیری دو لبه و پارادوکسی ماندگار در تاریخ روشنفکری معاصر ماست. دو مجله وزین «کیهان فرهنگی» و بعد از آن «کیان» و مرکزیت فکری آقایان عبدالکریم سروش، محسن کدیور، محمد مجتهد شبستری، سعید حجاریان، مصطفي ملكيان، حميدرضا جلايي‌پور، اکبر گنجی و برخی دیگر از روشنفکران دینی درواقع هم یکی از درخشانترین ادوار روشنفکری در تاریخ ماست، و نیز همین درخشش در عین حال مبتنی است بر یکی از خشونت بار ترین و اسفناک ترین ادوار تاریخ معاصر ما. این دو امر از هم جدا نبوده بلکه در واقع لازم و ملزوم یکدیگر و دو روی یک سکه اند. بدون چماق به دستان و قداره کشان و شکنجه گران و کشتارهای دسته جمعی در دخمه های جمهوری اسلامی و نیز همزمان با این فجایع تصفیه های دانشگاهی و انقلابات فرهنگی این جمهوری به قاطعترین و ظالمانه ترین و انحصاری ترین وجه «اسلامی» نمی شد و موجبات فعال ما یشاء شدن و مطلق العنان بودن «روشنفکران دینی» و زمینه فعالیتهای انحصاری آنها را فراهم نمی آورد؛ و نیز بدون روشنفکری و روشنفکران دینی قیافه عبوس و خشن و ظلمت زا و ظالم جمهوری اسلامی چهره ای موجه و مبتنی بر قداست اندیشه نمی یافت. البته ممکن است که «روشنفکران دینی» در مقام دفاع از خود بگویند–و درست هم می گویند–که بیشترین و دلیرانه ترین مبارزات را هم اینان طی سی گذشته با بنیان ظلم جمهوری اسلامی کرده اند. ولی همین واقعیت نیز خود مبین پارادوکسی مضاعف است چرا که هر چه «روشنفکران دینی» بیشتر با مظالم «جمهوری اسلامی» مبارزه کردند محوریت «اسلام» مصنوع فی ما بین خود را بیشتر و پیشتر نهادینه و همذات فرهنگ سیاسی به گروگان گرفته شده ما کردند واز این گذار ذات مصنوع «اسلامی» صرف جمهوری اسلامی را عمیق تر اسلامی کردند–چرا که از این گذر نه فقط جمهوری قلدر قداره کش که حتی مقاومت و مبارزه با قلدری ها و قداره کشی های آن هم از همین گذار بیشتر و انحصاری تر «اسلامی» شد–چرا که روشنفکری دینی نه تنها جمهوری اسلامی را تضعیف نکرد بله تقویت هم کرد، خاصیت بحرانی آن را لا پوشانی کرد و به آن مرجعیتی روشنفکری هم داد. هر چه این مبارزه مستمر تر و عمیقتر شد و هر چه جنگ به قول خودشان بین مذهب با مذهب شد ماهییت و وجود جهانشهری فرهنگ ما نیز عمیق تر در لایه های «اسلامی» شده مفقود الا ثر تر شد–به قسمی که همین امروز همین روشنفکران دینی صحنه مبارزه جاری ما را (به نقل قولی از علی شریعتی) «جدال دین با دین» قلمداد می کنند که صد البته در این استنباط از بیخ و بن در خطا یند–چرا که جدال امروز ما نه «جدال دین با دین» و صد البته نه جنگ «دین و سکولاریسم» که در واقع جدالی تاریخی بین تفکر جهانشهری به گروگان گرفته شده ما و جدالهای کاذب دینداران و سکولارهاست. اسلام به طور قطع جزو لاینفک آن فرهنگ جهانشهری است، ولی هرگز بدون تشبث به ظلم و زور حاکم مطلق العنان آن فرهنگ نبوده و نیست، و عناد لجوجانه بین متفکرینی که خود را دیندار (و دیگران را ضرورتا بیدین و یا «عرفی») قلمداد می کنند و دیگرانی که خود را سکولار می دانند (بدون آنکه سر سوزنی به بحث های نظری عدیده دایر بر این مقوله عنایتی داشته باشند) کل ماهیت فرهنگ جهانشهری ما را بیشتر از پیش مخدوش و مهجور می کند.

ولی هر چه در کوتاه مدت پدیده «روشنفکری دینی» مصیبت جمهوری اسلامی را تعمیق بیشتری داد وناخواسته تضاد های کاذبی را در فرهنگ روشنفکری ما بین «مذهب با مذهب» و یا «مذهب با سکولاریسم» پدید آورد و دامن زد و در نتیجه فرهنگ جهانشهری ما را مخدوش تر و مظلوم تر و مهجور تر کرد، در طولانی مدت پیدایش همین پدیده «روشنفکری دینی» به سود واقعیت چند ساحتی و چند صدایی فرهنگ ما شده است. واقعیت تاریخ روشنفکری ما این است که از اواسط عصر قاجار و به طور قطع از زمان ملا هادی سبزواری بدین سو جنبه اسلامی فرهنگ روشنفکری ما تحت الشعاع و حتی مرعوب جوانب دیگر و جدید تر فرهنگ ما شد و در عصر پهلوی حتی مقام شامخ حاجب الملوکی «سید حسین نصر‎» فیلسوف اسلامی دربار پهلوی کل مقوله «معارف اسلامی» را مسبوق به سوابق حضرت ایشان در دربار محمد رضا و فرح پهلوی کرده بود، به قسمی که حتی بزرگانی چون سید جلال الدین آشتیانی (رضوان الله علیه) را نیز لکه دار آن ننگ ابدی کرد. از نمد «انجمن شاهنشاهی فلسفه» سید حسین نصر و اعوان و انصارش کلاهی برای تفکر اسلامی زنده و پویایی که لازمه زمان خود باشد پیدا نشد. در عوض متفکرین یک لا قبای دلیر و سلحشوری چون علی شریعتی و مرتضی مطهری و محمود طالقانی و مهدی بازرگان بودند که رهایی ملت ما را در الهیاتی رهایی بخش جستجو کردند. شکل گیری الهیات رهایی بخش این متفکران اسلامی ولی در چهار چوب مخالف سرای «مدرنیته» ای لجوج و نفتالین زده ولی هنوز بوی نا گرفته قرن نوزدهمی بود که به طرفین مخالف خود احساسی از تحقیر القا می کرد، و هم از آن روست که امروز ما بعضا در برخی روشنفکران دینی شاهد تکبری افراطی هستیم که خود در واقع ناشی از تحقیری است که تفکر دینی در عصر پهلوی تجربه کرده بود. افق رو به فردای ما ولی امروز باید بری هم از افراط آن تحقیر باشد و هم از تفریط این تکبر.

باز گشت و باز یافتگی فرهنگ جهانشهری

جنگ و گریز بین روشنفکران دینی و روشنفکران سکولارحجاب مندرسی است بر چهره زیبا و با وقار و نیز بر منش کریمانه فرهنگ جهانشهری ما. اکثر قریب به اتفاق این روشنفکران، چه حیدری چه نعمتی، بالای ۵۰ سالند (و اکثر آنها هم مرد هستند–هر چند که خشم موجه بخشی از جنبش آزادی زنان در ایران همچنان در گیر چنبر سکولاریسم است). جامعه فعلی ایران جامعه ای جوان است. دو مولفه عمده این نسل که خاستگاه عاطفی و فکری و تامل و تعامل ان است یکی بازیافتگی فرهنگ جهانشهری همیشگی ماست که طی سی سال گذشته با زور چوب و چماق و وحشت اعدام های دسته جمعی مخدوش و مظلوم مانده بود، و دیگری زمان و موقعیت باز یافتگی این جهانشهری در فرهنگ جهانی شده و متحول دنیاست که دیگر هیچ فرهنگی را به حال خود باقی نمی گذارد و مفاهیم قلابی و توامان «غرب» و «شرق » را همانقدر از سکه انداخته است که تصوری باطل «باز گشت به خویش» و دیگر افسانه های از این دست را. آخرین مقاله وزین آقای محمد قوچانی را، «چرا نباید لاییک بود» (مهر نامه ، اردیبهشت ۱۳۸۹) نگاه کنید. با پیگری گله مند پارادوکس گرایش به سکولاریسم روشنفکران دینی ایشان در شرف کشف همین فرهنگ جهانشهری ماست، ولی سی سال تولد و تکامل فکری در جمهوری استبداد زده و مسدود اسلامی قدری این کشف را به تاخیر خواهدانداخت–نسل محمد قوچانی گرفتار»استکهولم سیندروم» جمهوری اسلامی است، ولی پنجره های باز و هوای آزاد دنیا که در این جنبش دمیده است به او خواهد آموخت که دیانت او در آن فرهنگ جهانشهری مجال تنفس و تکامل و کشف و شهود بیشتری خواهد یافت. محمد قوچانی از خوش فکرترین و صادق ترین متفکران نسل خودش است، و اشتباهات نظری و تاریخیش برتر و بهتر و راه گشاتر از مسلمات نسل پیش از اوست.

در یک کلام جنبش سبز طغیان فرهنگ جهانشهری ما مردم ایران بر علیه فرهنگ بزور چوب و چماق تکفیر منحصرا «اسلامی» شده ماست، «اسلامی» که در ذاتش در این اعمال زور صرفا «اسلامی فقهی» است و بویی از اسلام فلسفی یا اسلام عرفانی حتی نبرده است که هیچ با آن ها کمال عناد را هم دارد. فرهنگ جهانشهری ما فرهنگی است جهانشمول و برخاسته و مبتنی بر تجارب تاریخی و جغرافیایی ما–نه شرقی است نه غربی ولی شرق و غرب و شمال و جنوب تاریخ و جغرافیای ما در آن دخیل و سهیم است. هیچ عنصری در این فرهنگ بیگانه نیست–هر جزوی از اجزای آن بومی شده فرهنگ جهانشهری ماست. هیچ عنصری در این فرهنگ بومی و «خودی» صرف نیست. ذات خلاق فرهنگ ها و مردمان عناصر متشکله خود را از جهان میگیرد و می پیچد و از نو می آفریند. از تنوع تا ریخ فکر در اسلام تا ابعاد تاریخ فکر عصر روشنگری اروپا ی غربی در شکل گیری این فرهنگ سهیم و دخیل است. این فرهنگ نه انحصاراً اسلامی است و نه ضد اسلامی؛ نه «سکولار» است و نه عنادی با «سکولاریسم» و سکولار ها دارد ول در عین حال به طور قطع این فرهنگ قابل نقصان به مقوله من در آورد ی «سکولار» از طرفی و «دینی» از طرف دیگر هم نیست. این فرهنگ جهانشهری که محصول و محمل زندگی مدنی ما مردم در چهار راه حوادث تاریخی و دنیایی و سرنوشت ساز بوده است آنکه و آنچه خود را سکولار مینامد یا دینی میداند یا چپ یا راست یا بومی یا غربزده یا مسلمان یا کافرمی گیرد و از امتزاج آنها خمیر مایه «انحلال و تصاعد» ی را می سازد که دیگر به هیچ یک از این اجزا متشکله قابل نقصان نیست.

جنبش آزادی بخش مردم ایران در حال تصفیه درونی و اعاده فرهنگ جهانشهری ماست. ما ازاین گذر به کشف دیگرگونه ای از خود و جهان خود نائل خواهیم شد–و این نیست مگر از برکت حرکت زیبا و موزونی که فرزندان ما از آن با رنگ سبز یاد می کنند.

***

از دوستان فرزانه دکتر حسین کمالی و دکتر احمد صدری که پیش نویس این مقاله و دیگر مقاله های اخیر مرا خوانده و مرا مرهون نظرات خود کرده اند سپاسگزارم. طبیعی است که ساحت ایشان از هر خطای نظری من مبراست.

منبع: جرس

نوشته‌شده در واقعیات, واحد درسی, تحلیل و تفسیر, جنبش سبز | برچسب‌خورده با | بیان دیدگاه